خرید بک لینک
این روزها موجی بی قرارم..

این روزها من خودم هستم...

در سیلان وجودی...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۵ساعت 20:45 توسط سپیده ی صبح |

برچسب: این,روزها, نویسنده: علی کمالی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:34

می گن دنیا دار مکافاته..

درست میگن.. دیشب با خودم فکر می کردم کاش میشد آدما..

تاوان همه اشتباهاتشونو

به سادگی

بتونن تو همین دنیا بدن...

عذابی از نوع ساده اش...

به دست خودش...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۵ساعت 16:33 توسط سپیده ی صبح |

برچسب: مکافات, نویسنده: علی کمالی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:34

همیشه دنبال ورقهای جدید برای دفتر زندگیم بودم... واهمه داشتم از اینکه برگهای زندگیم تموم بشن... اما یه مدته اهمیتی نمیدم به اینکه هر آن ممکنه دفتر زندگی من تموم بشه.. هر آن ممکنه آخرین سطری باشه که توسط من نوشته میشه.. مدتیه هیچ چی برام مهم نیست.. + نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۵ساعت 16:38 توسط سپیده ی صبح |

برچسب: دفتر,زندگی, نویسنده: علی کمالی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:34

یه وقتایی یه چیزایی رو حس میکنم... انگار خیلی وقت پیش حس کردم و تازگی (به معنای ناشناخته بودن) ندارن برام.. اما یه جورِ دیگه ای تازه هستن انگار که خیلی دور شده باشم از این احساسات... دوری به معنای مدت زمان طولانی نه... دوری به معنای غربت.. این حس غربت که میاد یه حس دیگه هم کنارش میاد.. اینکه یه مدت طولانی یه چیزایی رو از دست داده باشم... این حسِ از دست دادن هم که میاد دنبالش یه حسی میاد که منو عذاب میده... یه چیزی مثل عذاب وجدان عذاب روح روان + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۵ساعت 20:14 توسط سپیده ی صبح |

برچسب: احساسات, نویسنده: علی کمالی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:34

بی خیال بی خیالم...

بی خیال فرداهایی که نمی دانم هستند یا نه...

یا بهتر بگویم هستم یا نه..

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۶ساعت 20:45 توسط سپیده ی صبح |

برچسب: امروز, نویسنده: علی کمالی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:34

امشب حال مرا تو نم یدانی

وز چشمم غم دل تو نمی خوانی...

باز منم و این آهنگ.. حال منو هیشکی جز خودم نمی دونه..

شاید خودمم نمی دونم..

پ.ن: حال من حالیست میان خوشی و ناخوشی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۶ساعت 22:38 توسط سپیده ی صبح |

برچسب: امشب, نویسنده: علی کمالی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:34

دوباره تکرار لحضات تلخ وصف ناپذیر...

هربار تلخ تر از بارهای قبل...

آخر مگر من آهنم...

من انسانم...

یک دختر

بخدا دختری ام با حس و حال کودکی...

گناه من چیست...

طفلی خودم..

فقط

دلم به حال خودم می سوزد

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر ۱۳۹۶ساعت 20:18 توسط سپیده ی صبح |

برچسب: فردای, نویسنده: علی کمالی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:34

چند سال پیش سر کلاس زبان یونان استادم حرف از غم زدایی افلاطون زد

کنجکاو بودم ببینم غم زدایی یعنی چی..

خودم به این نتیجه رسیدم

که ادم با شنیدن غم های دیگران غم های خودش از یاد میره..

من به این فرایند میگم غم زدایی

همه یه غمی دارن... چه بسا غم دیگران بزرگتر از غم من هست..

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۶ساعت 19:8 توسط سپیده ی صبح |

برچسب: زدایی, نویسنده: علی کمالی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:34

احساس آوراگی می کنم...

آواره...

آواره یعنی همون در به در..

یعنی کسی که دلش یه جا قرص نیست..

خب خداست دیگه...

از همون اول ما رو دربه در خلق کرده..

چندین جهان..

چندین دنیا

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم..

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۶ساعت 17:7 توسط سپیده ی صبح |

برچسب: نویسنده: علی کمالی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:34

در گیر خاطرات بد و خوب زندگیم هستم... انسانها... چه جدول پیچیده ای هستند... بعضی گمراه کننده اند.. بعضی ... با اینکه نیستند ولی خاطره ای خوش از انها داری... حتی نبودشان هم برایت شیرین است... چون ... میفهمی هستتند کسایی که همیشه جاشون تو زندگیت خالی می مونه... + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۶ساعت 21:59 توسط سپیده ی صبح |

برچسب: درگیری, نویسنده: علی کمالی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:34

صفحه بندی